|
شیرینی شکلاتی با طعم شاتوت!!! |
||
|
چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩ :: ۱۱:٥٧ ق.ظ :: نويسنده : نسیییم!!!
بعلههههههههههههههههه!!! الان دو شبو یک روز و یه غروب و یه صبحه که من خونه عمه جونی ایناااام!!!! عمه جون خانومی برای کارای زی زی جون عروسی رفته تهران.. فافاجون خواهر عروسی هم با عم جونی مادر عروسی رفته.. من موندمو ز ز خواهر کوچیک عروسی و یه خووووووووووووونه خالی!!! وای چه فازیه خونه مجردیااااا!!! دیگ کسی نیست بت گیر بده..چپ برو راست برو...ااا اشغال نریز..اینجارو تمیز کن..اونجارو دستمال بکش..چرا این کارو کردی..چرا اون کارو نکردی..کلا تو غلط می کنی زنده ای!! برو بمیییییییییییییییییر... ماه رمضونم دار تموم میشه و اول مهرم که دار میاد.. دوست ندارم..واقعا دوست ندارم برم..تازه داشتم به فضای نت عادت می کردم...البت به فضای نت اشنایی داشتم..در حد اعتیاد درسته نا بلد بودم..اما خیلی چیزای جدید بم یاد داد.. یاد داد ادم مجازی باید شوهرشو دوست داشت باشه..(قابله توجه داداش سینا اینا..که خیلی ماه و مهربونه و هنرمنده.. یاد داد ادم مجازی باید راحت دلنوشت هاشو بنویسه و سعی کنه توش پر از شادی و قشنگی باش..تا یکی مثله من از خوندنه و دیدن وبلاگش لللللللللللذت ببره..(قابله توج ز ز جونم..که خیلییییییییی دوست داشتنیه و من عاااااااشخشم..) یاد داد ادم مجازی می تونه تو همون مجازیش واسه خودش یه دنیای بزرگ داشته باشه و تو اون دنیا هم زندگی کنه و از هنراش بگه..کاری که بعضی ها حتی تو واقعیشم جراتشو ندارن..(قابله توجه داداش اسماعیل و داداش سینا اینا..که یکی از یکی گلتر تر..) یاد داد ادم مجازی می تونه حتی تو مجازیشم نشون بده که چقدر بچشو دوست داره و براش عزیزه..(قابله توجه عمه جونی.. که یه زن و مادر نمونسسسسسسست به خدا) یاد داد ادم مجازی می تونه از اول شروع کنه.. و حرفا و دردو دلاو خاطراته شیرینو تلخشو بنویسه...بنویسه تا ادم از حرفاش مثله هم صحبتی باهاش لذت ببره..(قابله توجه فافای مهربونم..که دوستش می دارم بیش از حد) یاد داد میشه یکی رو که زیاد اهل کامنت گذاشتن نیست..کشوند و اوردتش پای وبلاگت..(قابله توجه زیزی نازم..که ارزومه خوشبختیش...) یاد داد ادم مجازی می تونه از ابراز علاقه زیادی به یه جنس مخالف هیچ وقت احساس کوچیکی نکنه و بیش از حد یکی و دوست داشته باشه..یاد داد غرور اینجا به درد نمی خوره!!(قابل توجه مینا خانومی..که خیلی مهربونه..) یاد داد باید یه جایی بنویسی تا اروم بگیری..یاد داد یه وبلاگه کوچیک..با دو یا سه تا بازدید کنند..که شاید فقط محض اینک یه کامنتی گذاشته باشن..می تونه یه سنگ صبوره خوب باشه برات.. (قابله توج ملتم نویسی..که عزیزه)(راستی..ملتم..(meltem) یه اسم فکر کنم ترکی..ب معنی نسیم..البته اگه اشتباه نکنم..) یاد داد میشه افکارتو یه نظم خاصی بدی و اینجا بنویسی تا هنرتو به رخ بکشی....(قابله توجه تدامین و حسین..که خیلی باحالو شادو مهربونن) یاد داد ... یاد داد ادم طعمه شیرینیه اینکه کامنتات داره زیاد میشه رو حس کنه.. یاد داد اگه هدف خاصی نداشته باشی...اینجا پاکترین محیطه..حتی واسه زندگی..نه دودی ..نه دمی..نه دروغی..نه غمی..نه غصه ای..نه ... یاد داد میشه کودکیه کم کم فراموش شدرو اینجا دوباره ب یاد اوردو توش زندگی کرد.. به من که خیلی چیزارو یاد داد.. و تنها چیزی که زیاد جالب نبود...طعمه بی مزه دلتنگی بود.. و هست..!!!
اول نوشت.. دیگه اخرای موندنه..و نرم نرمک باید رفت..می رم اما همراه خودم برای همیشه یاد دوستای گلمو نگه می دارم..
احتیاجی نوشت..برام دعا کنین ک این یه سال بیسیار بیییییییسیییییییییییار محتاجم به دعاای شما مهربونا..
بازم نوشت...عمه جونی..فافا جونی..زیزی جونی..ز ز جونی..مریمی جونی..داداش سینا اینایی..اسمال اقایی(بزار عقده دلمو خالی کنم
و فقط نوشت..دلمان برایتان تنگ می شود اگر..گه گاهی خیالمان رنگ و بوی شما را از یاد ببرد..
موضوع مطلب : سهشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٩ :: ۳:٥۱ ب.ظ :: نويسنده : نسیییم!!!
پیش از این ها......
پیش از این ها فکر می کردم خدا با وضویی،دست ورویی تازه کرد موضوع مطلب : شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٩ :: ٤:٢۱ ب.ظ :: نويسنده : نسیییم!!!
اه اه اه!!! چراااااااااااااااااااااااااا مامانه من اییییییییییینجوریهههههههههههههههههههههه!!!!! چرا گیر میدی اخه؟؟؟؟؟؟ اه!! چرا واسه اجازه ندادن به رفتن بیرون با دوستام برام دلیللللل نمیاری وفقط می گی نه!!دوس ندارم!! اه داری روانیم می کنی مامان مهربونمممممممممم!! اخه من چی کار کنم از دسته توووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!! اییییییییییییییی خدااااااااااااااااا!! چراااااا به همه کارای من کار داری اخهههههه!!! من قربونت برم شفت هکاردی مره!! به قوله این حرفای کلیشه ایی و تکراری : چراااااااااااااا درکم نمییییییییییی کنییییییی اخهههههه!!!! ای بابا من 18 سالمه ماااااااااااااادر جان..نمی گم بزرگ شدم اما فکر کنم به اونجایی رسیده باشم که خودم بتونم بد و از خوب تشخیص بدم مامانه مااااهم.. ماماننننننننننننننننننننننننننننننن منم دل دارم به خدااااا!!!! عزیز دلم دستتو می بوسم..فداتم می شم..اما قبول کن بعضی وقتا اذییتم می کنی جاااااااااان نسیم.. یه کوچولو بیشتر درکم کن..بیشتر بزار تو حال خودم بشم..تنهاییهامو نگیر ازم.. به موقعشم نزار تنها باشم.. مامان مامان مامان.. می دونم اونی که می خوای نیستم..می دونم منم اذییتت می کنم..می دونم بعضی وقتا دلتو می شکونم..می دونم ناراحتت می کنم..اما مامان به خدا پشیمون می شم بعدش.. مامااااااااااااااااااااااااااان دوست دارم.. ببخشید به خاطر همه چیییییییییییییییییییز..حلالم کن..
....................................../////////////////////////////////////////////.................................
کمکی نوشت: چی کار کنم اخه.. عشقی نوشت:مامان بابا رضا دوستون دارم.. زینبی نوشت:خیلی بیشترررررررررررر از اون چیزی که فکرشو بکنی دوست دارم زیزی نازم..از ته دلم خوشبختیت ارزووووووووووووومههه.. هیجانی نوشت:زلزله دیشب خییییییییییییییییییلییی باحال بود.. احساسی نوشت: از همه قشنگ تر بارون امروز بود..محشر بود خدا..عاشق خودتو عشق بازیتم.. پورنگی نوشت:واییی من عاشقه این برنامه جدید عمو پورنگیم..مخصوصا امیرمحمد با اون بازیه باحالش..پورنگ براررررررررررررررر خصوصی نوشت:... صلواتی نوشت:شما صلوات ممدی پسند فراموشتون نشه.. موضوع مطلب : پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩ :: ٦:۱۱ ب.ظ :: نويسنده : نسیییم!!!
وای چقدر شلوغه!! اینجا همه زندانی همن..یا دل زندانی عقله..و یا عقل زندانی دل!!
دل: ببخشید اقا!!! من الان یک ساعتع منتظرم!!پس کجاست؟چرا نمیارینش!!نکنه..نکنه اتفاقی افتاده..نکنه حالش بده هاا؟!تورو خدا حرف بزنین..
نگهبان:ای باباااااااااااا شلوغش نکن خانم! نه اتفاقی نیوفتاده! دارن امادش می کنن که بیاد..این عقل از همه کله شق تره..واسه هر چیزی دلیل می خواد..حتی بستن دکمه های لباشس!!تا بیارنش یه خورده طول می کشه..
بعد از چند ساعت!!!
عقل:سلام!!! دل:وای..سلام..چه طوری تو؟!دلم برات تنگ شده بود ..خیلی..وای.. تو هنوزم که هنوزه مثله قبل جوونی..اما من.. بیخیال.. خوبی عزیزم؟! عقل: حرفات بی منطقه!!با من جوردر نمیاد!!من امروز هیچ دلیلی ندارم واسه خوب بودن!!شاید تنها دلیلم دیدن تو باشه.. دیدن تو به خاطر اینکه تو این چند سال خیلی تغییرات فیزیکی کردی..پوست صورتت چروک تر شده..تیره تر شد و..مکانیسم بدن تو برام جالبه!!مولکول های بدنت خیلی حساسن.. عین خودت!! دل:هنوزم سردو بی روح!!همیشه وقتی تنهات می زاشتم خیلی سرد می شدی..مثله الان!!ولی من داشتم برات می مردم..دق کردم از دوریت..بدجور هلاک شدم..کمرم شکست!! عقل:خب وقتی می گم حرفات بی منطقه قبول کن!!توکه الان زنده ای..علایم هوشیاری بدنتم کامله نبضت می زنه..نفس می کشی..تازشم! اگه کمرت شکسته بود نمی تونستی تا اینجا بیای!!پس چی میگی هاااا؟!! دل:با گریه..خب.. خب ..اه!! اصلا دوسم داری ها؟!؟! عقل:توام که همش دنباله این جمله ای!چرااا!؟! اولندم..گریه نمی تونه هیچ دلیل منطقی داشته باشه ..جز اینکه اون لیزوزومایی که تو قطرات اشکه باعث میشه دیواره باکتری و میکروب ها رو تخریب کنه و در اخر اینکه باعث شستشوی فضای بیرونی چشم میشه!!و خیلی دلیل دیگه که الان وقتش نیست!! اما دلیل نمیشه تو هر لحظه و هر ثانیه چشماتو شستشو بدی میکروب بکشی؟!تازه خیلی ضرر داره..باعث میشه..بیخیال بزاریم واسه بعد!! دومن..تو این دنیای تنهایی که من دارم..فقط از یه سری چیزا خوشم میاد!!به قوله خودت دوسشون دارم(اه چقدر من ازین کلمه بدم میاد!) تنها چیزایی برام جالبن اونایی هستن که قابله فکر کردن باشه..ویا اینکه بخوام کشفشون کنم.. البته تو هم تو لیسته دوست داشتنام هستی..چون خیلی از کارات یا بهتره بگم همه ی کارات برام جای سواله..و باید یه روز کشفت کنم.. دل:اره..اگه تو منو به قوله خودت کشف کنی..یا همون درکم کنی..خیلی از مشکلاتمون برطرف میشه.. هییییییییییس!!دیگه چیزی نگو!!نمی خوام دلیلاتو بشنوم!!فقط بدون تو قاتلی..ادم کشتی..تو ..تو..اونو داغون کردی.. حالاالاهام باید اب خنک بخوری.. عقل: هه! اینجام میشه زندگی کرد..اب خنکش با جاهای دیگه فرقی نداره..همون H2O..البته یه خورده اهک و مواد شیمیایی داره که خیلی برای ریه و دستگاه گوارش ضرر داره..و اینکه.. ا ااا ا ا کجااا؟! وایسااا!دلیل منطقی بیار که چرا یهو پاشدی رفتی!!چی شده..جاذبه زمین اذییتت کرده؟یا فشار هوا..یا از دمای هوا خوشت نیومد!! د وایساااا!!
نگهبان:پاشو..پاشو..وقته ملاقات تمومه..(رفت که حرف بزنه..) هیییییس!! واسه من دلیل و منطق نخواه که من اعصاب مصاب ندارم می زنم شل و پلت می کنم!!هااا!!گفته باشم..
دل:دیگه طاقته حرفای سنگین و نا مفهمشو نداشتم.. با اینکه خیلی ادعاش میشه که می فهمه..اما هنوزم منو نفهمید..خیلی مغرور خیلی.. نه!!اینجوری نمیشه..باید از شاکی رضایتشو بگیرم..باید..همون اندازه که من به اون احتیاج دارم..اونم به من محتاج..اینو می دونم..من بدونه اون کارایی رو می کنم که خیلی به ضررمه..بدترم میکنه..
دیگه دم دمای غروب بود که رسیدم خونه..حال خوشی نداشتم..فقط تو دلم می گفتم که..این دفعه دیگه جدی جدی باید برم جلوی اینه و محکم وایسمو خاستمو بگم.. این دفعه باید قبول کنه... موضوع مطلب : به نظر شما حضضضضضضضضضضضضار محترم و محترمه..این روزا تو این هوا یه مرض شدن خوبه یا بد!!
جای شما خالی.. نصیبتون نشه ایشالا یکککککککککک بیماری لا علاجی گرفتم ادکلن ورساچی به روتون ( دیگه گلاب قدیمی شده تازه از بوش خوشم نمیاد!!) روم به دیفار .. دیگه واسه ما روده موده نزاشت!!!
نعلتی یک نامردیه دومی نداره.. ما همینجوری که در خیال خود هستیم.. غافل از همه جا و در افکار خویش غوطه ور.. که یک هو می گیرههههههههههه فیتیله پیچمون می کنه..مام ضربه فنی میشیم..می افتیم رو خاک!!
وایییی امروز صبح با اغوش نرم و ابکیش از خواب بیدارم کرد بیشعور!!
قیافم شده بود زرد چوبه شایدم زعفرون..
بعد از ظهرم که خوابیدم اینقد بد حال بودم کابوس می دیدم.. خواب دیدم ادم کشتم.. تازه یه موتور داشت اونم دزدیدم ازش..فک ککککککککککککن!!!
ولی می دونین چی شد؟!خوشم اومد از خودم.. جا نزدم و خودمو به پلیس معرفی کردم.. (یاد بگیرید!!)
نمی دونم با کی درگیر شدم تو خواب(شاید با خودم.. بابا می گفت تو خواب ضربه خورده به چشمت.. اما مامان می گفت فشارت رفته بالا!( ببینین!! اگه می بینین من دچار دوگانگی شخصیتیم به خاطر مامان بابامه! تو تشخیص پزشکی ام نظرات کاملا متفاوتی دارن..چه برسه تو مسائل تربیتی..)
خلاصه.. وقتی از خواب پا شدم چشم سمت چپم پر از خون بود..
بیدار شدم دیدم اوووووووووف!بازم خونه عمه اینااااااااااااا!!
یه دو سه تا اس داشتیم از برو بچس که پاشو بیا اینجا!!!
حالم اصلا خوب نبود.. نای راه رفتن نداشتم.. نه که روزم می گرفتم ضعیف شدم..(بترکه چشم حسود..)
خلاصه دمه اذان رفتیم اونجا با اهل و ایال..
2تا از جیگرامو دیدم حالم بهتر شد..(فکر بد نکنینااا..فافاو زز رو دیدم..)
اما از درون اشوبی بود در درون..
خلاصه همه اصرار داشتن بریم دکتر سرم وصل کنیم..ولی خیال خااااااااااام!! منو سرم و امپول؟!؟! می ترسم ازش مثله..مثله..همون!!
ولی خب الان بهترم..(خوشحال شدی نه؟! خدا دله منو شاد کنه دلتو شاد کردم)
بعدش نوشت:دیدی تورو خدااااااااا؟! بعد اونوقت میان فارسی وان قطع می کنن واسه ما!!دیدین این فیلماتون رو ما چقد تاثیر مخرب می زارههه!!
خبری نوشت:به دستور بابا فردا روزه نمیییییییییی گیرییییی!! فهمیدیییییی؟!؟!
یه چیز دیگه نوشت:الان همه چیز نسبتا ارومه..من نسبتا میشه گفت خوشبختم..اخه احساس می کنم حالم بهتره..خبر مبری نیست!!(یعنی میشه فردا یواشکی روزه بگیرم؟!! الکی جلو بابا اینا ادای غذا خوردن در بیارم!!فک کننن!!)
شکلاتی نوشت:از تمومی شما گل حضار ها خیلی مچکرم..دوشتون دارم به اندازه یک ااالمه شکلات..
سوال نوشت:حضار جمع ایا؟!؟! اگه نه پس جمعش چیه؟!( من امسال کنکور دارم واسه کنکور می خواستم..خدا شاهده )(فافا تو جواب بده..قول میدم وقتی خواستی واسه روانشناسی بخونی کمکت کنم..)
خصوصی نوشت:ببین.. با توام..ببخشید اگه یه خورده باهات بد اخلاقی می کنم..باشه؟!
عشقی نوشت:عمه جونی.. دوست دارم بی نهایت..مخصوصا اون گل پسر باحااااااااالتو
شکری نوشت:این چند روزه هوا بس ناجوان مردانه گرم بود... اما امروز هوا خوشگل بود..مرسی خدایی جونم..
اخرش نوشت: بی پرده بگویم.. پی یک لحظه نگاه.. ان بالا ها.. در میان ابرها.. رد پرواز کبوتر ها را می گیرم.. شاید بشود یک لحظه تورا از دور دید..
موضوع مطلب : یکشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٩ :: ۱:٤۱ ق.ظ :: نويسنده : نسیییم!!!
بابا اخه حکمت اینکه من اپ نکنم چیه اخهههههههههههههه!! اه الان دو شبهههههههه خدا شاهده دوشبه.. با همون دهن روزه..دو شبه هی می نویسم هی م.ی.ر.ی.ن.ه!! تو حالم.. یا پاک می شه.. یا هنگ می کنه.. یا من هنگ می کنم..اه!! می دونم سخته.. می فهمم..اره با شمام حضار محترم.. اما یه کم صبر کنین اعصاب پریشان حال من خوب شه.. میام می اپم.. به بزرگی خودتون..بنده حقیر رو ببخشید.. با تشکر.. مدیریت ساااااااااااااااااااااایت موضوع مطلب : دوشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٩ :: ۱٢:٥٤ ق.ظ :: نويسنده : نسیییم!!!
چقدر سخته.. نتونی گریه کنی .. حتی نتونی بگی دلم گرفته..دارم داغون می شم.. چون!!! هیچ کس انتظار گریه هاتو نداره.. هیچ کس گریه های هر شبتو باور نداره.. هیچ کس هیچ وقت تورو در هم رفته و داغون ندیده.. هیچ کس ندونه پشت خنده هات یکی با لباس غم زانوهاشو بغل زده و چشاشو بسته و گوشاشو گرفته ! بسته!! بسته تا نبینه!! گرفته! گرفته تا نشنوه!! فکرشو پیاده تاهرجا می بره تا!! تا هرجا باشه جز اینجایی که هست! ......................................................................... بعد نوشت: جدی نگیرید لطفا! همین جوری نوشت: الان یکی اس داد گفت.. عشق را دیدی خودت را خاک کن..سینه ات را در حضورش چاک کن.. در تنور عاشقی سردی نکن..در مقام عشق نامردی نکن.. لاف مردی می زنی مردانه باش..در مسیر عاشقی افسانه باش.. هرکه با عشق اشنا شد مست شد..وارد یک راه بی بن بست شد..
محض اطلاع اخر نوشت:
چه می دانم چه شده مارا.. ولی این را می دانم که..عاشقی نیست..چون..
هنوز تا قسمتی مغز برایمان مانده!!
موضوع مطلب : شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٩ :: ٢:٤٧ ب.ظ :: نويسنده : نسیییم!!!
نگاه خلاقانه یک کودک... ......................................
بعد نوشت: به همین سادگی.. سادگی نگاه یه کوچولو مشکل بزرگ ادم بزرگارو حل کرد!!
راستیییی نوشت: یه دفتر چه بود که ماله عمم بود و یه جورایی(نمی دونم چجورایی!!!) الان دسته منه!!! توش چندتا شعر نوشته بودم... فک کنک حولو حوشه(یا هولوهوشه!!) 8 یا 9 سالم بود!!!
اون زمان که علم پیشرفت نکرده بود واسه خودش خداییییییی بود!!! تازه بعد نوشتنشون یییییک ژستی می گرفتم دیییییییییدنی!!!! حالا یه 2تاشو اینجا می نویسم.. (خاهشا..حضار و طرفداران عزیییییییییییییییز( دلم وای وای ... یار خوشگلم... اخه شما نمی دونین کهههههههههههههه این نشریات مشریات میان اینجا پیدام می کنن حالا بیا درس کن!!!
من کنکور دارم..حوصله این حاشیه هارو ندارم!!
شعر نوشت:توپ من خیلی قشنگه..(بر گرفته از یه توپ دارم قلقلیه!!!)
یک توپ دارم خیلیییی قشنگههههههه.. قشنگترینههههه...خیلی مامانهههه... من اونو خیلی دوست دارم چونکه قشنگههههه.. خیلی قشنگهههه...چونکه قشنگهههه... خیلی قشنگهههه...چونگه قشنگه..!!!(2) (الان این 2 یعنی 2 بار تکرار شه!!! از اونجایی ام که یک بار بالا تکرار شد..یک بارم این..2بارم اون!! پس میشه 4بار!! پس باید 4بار خیلی قشنگههه..چونکه قشنگههه رو خوند!!!) ...................................
یه شعر دیگه نوشت:چتر من..
چتر من قشنگه..رنگارنگه... اون توی رنگاش یک المه(خدا شاهده همین جوری نوشته بودم!!) ستاره دارهههههه... وسطش یه قلب کوچیک داره.... هروقت بارون می زنه خوشحال می شه قلب چتر من... اونو می گیرمو می رم..(2) ......................
و در اخر نوشت!!!: یک انسان تا زمانی شادمان است..که این طور بخواهد...
موضوع مطلب : درباره وبلاگ زندگی باور میخواهد... آن هم از جنس امید... که اگر سختی راه... به تو یک سیلی زد... یک امید قلبی..به تو گوید که خدا هست هنوز!!!!! منوي اصلي موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير رفقا!!! آشپزباشی صفحات وبلاگ |
||