شیرینی شکلاتی با طعم شاتوت!!!
 
 
چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩ :: ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نسیییم!!!

بعلههههههههههههههههه!!!یول

الان دو شبو یک روز و یه غروب و یه صبحه که من خونه عمه جونی ایناااام!!!!فرشته

عمه جون خانومی برای کارای زی زی جون عروسی رفته تهران..

فافاجون خواهر عروسی هم با عم جونی مادر عروسی رفته..

من موندمو ز ز خواهر کوچیک عروسی و یه خووووووووووووونه خالی!!!شیطان

وای چه فازیه خونه مجردیااااا!!!خیال باطل

دیگ کسی نیست بت گیر بده..چپ برو راست برو...ااا اشغال نریز..اینجارو تمیز کن..اونجارو دستمال بکش..چرا این کارو کردی..چرا اون کارو نکردی..کلا تو غلط می کنی زنده ای!! برو بمیییییییییییییییییر... ماچنیشخند

ماه رمضونم دار تموم میشه و اول مهرم که دار میاد..نگران

دوست ندارم..واقعا دوست ندارم برم..تازه داشتم به فضای نت عادت می کردم...البت به فضای نت اشنایی داشتم..در حد اعتیادنیشخند..البته یه زمانی..اما وبلاگ خصوصی به این شکل نداشتم..

درسته نا بلد بودم..اما خیلی چیزای جدید بم یاد داد..

یاد داد ادم مجازی باید شوهرشو دوست داشت باشه..(قابله توجه داداش سینا اینا..که خیلی ماه و مهربونه و هنرمنده..لبخند)نیشخند

یاد داد ادم مجازی باید راحت دلنوشت هاشو بنویسه و سعی کنه توش پر از شادی و قشنگی باش..تا یکی مثله من از خوندنه و دیدن وبلاگش لللللللللللذت ببره..(قابله توج ز ز جونم..که خیلییییییییی دوست داشتنیه و من عاااااااشخشم..)قلب

یاد داد ادم مجازی  می تونه تو همون مجازیش واسه خودش یه دنیای بزرگ داشته باشه و تو اون دنیا هم زندگی کنه و از هنراش بگه..کاری که بعضی ها حتی تو واقعیشم جراتشو ندارن..(قابله توجه داداش اسماعیل و داداش سینا اینا..که یکی از یکی گلتر تر..)چشمک

یاد داد ادم مجازی می تونه حتی تو مجازیشم نشون بده که چقدر بچشو دوست داره و براش عزیزه..(قابله توجه عمه جونی.. که یه زن و مادر نمونسسسسسسست به خدا)قلب ماچ

یاد داد ادم مجازی می تونه از اول شروع کنه.. و حرفا و دردو دلاو خاطراته شیرینو تلخشو بنویسه...بنویسه تا ادم از حرفاش مثله هم صحبتی باهاش لذت ببره..(قابله توجه فافای مهربونم..که دوستش می دارم بیش از حد) بغل ماچ

یاد داد میشه یکی رو که زیاد اهل کامنت گذاشتن نیست..کشوند و اوردتش پای وبلاگت..(قابله توجه زیزی نازم..که ارزومه خوشبختیش...)قلب بغل

یاد داد ادم مجازی می تونه از ابراز علاقه زیادی به یه جنس مخالف هیچ وقت احساس کوچیکی نکنه و بیش از حد یکی و دوست داشته باشه..یاد داد غرور اینجا به درد نمی خوره!!(قابل توجه مینا خانومی..که خیلی مهربونه..)لبخند قلب

یاد داد باید یه جایی بنویسی تا اروم بگیری..یاد داد یه وبلاگه کوچیک..با دو یا سه تا بازدید کنند..که شاید فقط محض اینک یه کامنتی گذاشته باشن..می تونه یه سنگ صبوره خوب باشه برات.. (قابله توج ملتم نویسی..که عزیزه)(راستی..ملتم..(meltem) یه اسم فکر کنم ترکی..ب معنی نسیم..البته اگه اشتباه نکنم..)قلب

یاد داد میشه افکارتو یه نظم خاصی بدی و اینجا بنویسی تا هنرتو به رخ بکشی....(قابله توجه تدامین و حسین..که خیلی باحالو شادو مهربونن) قلب

یاد داد ...

یاد داد ادم طعمه شیرینیه اینکه کامنتات داره زیاد میشه رو حس کنه..هورا

یاد داد اگه هدف خاصی نداشته باشی...اینجا پاکترین محیطه..حتی واسه زندگی..نه دودی ..نه دمی..نه دروغی..نه غمی..نه غصه ای..نه ...خیال باطل

یاد داد میشه کودکیه کم کم فراموش شدرو اینجا دوباره ب یاد اوردو توش زندگی کرد..خیال باطل

به من که خیلی چیزارو یاد داد..

و تنها چیزی که زیاد جالب نبود...طعمه بی مزه دلتنگی بود.. و هست..!!!ناراحت

 

 اول نوشت.. دیگه اخرای موندنه..و نرم نرمک باید رفت..می رم اما همراه خودم برای همیشه یاد دوستای گلمو نگه می دارم..چشمک

 

احتیاجی نوشت..برام دعا کنین ک این یه سال بیسیار بیییییییسیییییییییییار محتاجم به دعاای شما مهربونا..فرشته

 

بازم نوشت...عمه جونی..فافا جونی..زیزی جونی..ز ز جونی..مریمی جونی..داداش سینا اینایی..اسمال اقایی(بزار عقده دلمو خالی کنم نیشخند) ..مینا جونی..ملتم جونی..حسینی و تدامین جونی..و همه و هم کسایی که اومدن و از مهربونیاشون بی نصیبمون نذاشتن..می خوام بگم ک دوستون می دارم..قلب بغلماچ

 

و  فقط نوشت..دلمان برایتان تنگ می شود اگر..گه گاهی خیالمان رنگ و بوی شما را از یاد ببرد.. قلب لبخند ناراحت قلب


 



موضوع مطلب :


سه‌شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٩ :: ۳:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیییم!!!

 

 

پیش از این ها......

 

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها 

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی ازطلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه..برق کوچکی ازتاج او

هر ستاره.پولکی ازتاج او

اطلس پیراهن او.اسمان
 
نقش روی دامن او.کهکشان

رعد وبرق شب.طنین خنده اش

سیل و طوفان.نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او.افتاب
 
برق تیغ وخنجراو.ماهتاب

هیچ کس از جای او اگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست
 
پیش از این ها خاطرم دلگیربود

ازخدا,در ذهنم این تصویر بود

ان خدا بی رحم بودو خشمگین

 خانه اش در اسمان,دور از زمین

 بود,اما در میان ما نبود

 مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

 مهربانی هیچ معنایی نداشت

 هرچه می پرسیدم, از خود, از خدا 

از زمین,ازاسمان,از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست
 
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هرچه می پرسی,جوابش اتش است

اب اگرخوردی,عذابش اتش است

 تا ببندی چشم,کورت می کند

 تا شدی نزدیک,دورت می کند

 کج گشودی دست,سنگت می کند

 کج نهادی پای,لنگت می کند

 تاخطا کردی,عذابت می کند

 در میان اتش ابت می کند......

 
با همین قصه,دلم مشغول بود
 
خوابهایم,خواب دیو و غول بود

 خواب می دیدم که غرق اتشم

 در دهان شعله های سرکشم

 در دهان اژدهایی خشمگین

 بر سر بارانِ گرزِ اتشین

 محو می شد نعره هایم,بی صدا

 در طنین خنده ی خشم خدا.....

 
نیت من،در نمازودر دعا

 ترس بودو وحشت ازخشم خدا

 هرچه می کردم،همه ازترس بود

 مثل از برکردن یک درس بود

 مثل تمرین حساب وهندسه

 مثل تنبیه مدیر مدرسه

 تلخ،مثل خنده ای بی حوصله

 سخت،مثل حل صدها مسإله

 مثل تکلیف ریاضی سخت بود

 مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 تا اینکه دست در دستِ پدر

 راه افتادم به قصد یک سفر

 درمیان راه،دریک روستا

 خانه ای دیدم،خوب واشنا

 

زودپرسیدم:پدر،اینجا کجاست؟

 گفت:این جا خانهء خوب خداست!

 گفت :اینجا می شود یک لحظه ماند

 
گوشه ای خلوت،نمازی ساده خواند

با وضویی،دست ورویی تازه کرد

 با دل خود،گفت گویی تازه کرد

 
گفتمش"پس ان خدای خشمگین

خانه اش این جاست؟این جا،روزمین؟

 گفت"اری،خانه ی او بی ریاست

 فرش هایش از گلیم وبولیاست

 مهربان وساده وبی کینه است

 مثل نوری دردل ایینه است

 عادت او نیست خشم و دشمنی

 نام او نورو نشانش روشنی

 خشم،نامی از نشانی های اوست

 حالتی ازمهربانی های اوست

 قهر او از اشتی، شیرین تر است

 مثل قهرِمهربانِ مادر است

 دوستی را دوست،معنی می دهد

 قهر ما با دوست،معنی می دهد

 هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

 قهریِ او هم نشان دوستیست......

 
تازه فهمیدم خدایم،این خداست

این خدای مهربان و اشناست

 دوستی،ازمن به من نزدیک تر

  از رگ گردن به من نزدیک تر

ان خدای پیش ازاین را باد برد

 نام اوراهم دلم ازیاد برد

 ان خدا مثل خیال وخواب بود

 چون حبابی، نقش روی اب بود

 می توانم بعد از این،با این خدا

 دوست باشم،دوست،پاک وبی ریا

 می توان با این خدا پرواز کرد

 سفره ی دل را برایش باز کرد

 می توان درباره ی گل حرف زد

 صاف وساده،مثل بلبل حرف زد

 چکه چکه مثل باران راز گفت

 با دو قطره،صد هزاران راز گفت

 می توان با او صمیمی حرف زد

 مثل یاران قدیمی حرف زد

 می توان تصنیفی ازپرواز خواند

 با الفبای سکوت اواز خواند

 می توان مثل علفها حرف زد

 با زبانی بی الفبا حرف زد

 می توان درباره ی هر چیز گفت

 می توان شعری خیال انگیز گفت

 

مثل این شعر روان و اشنا"

 

                                    «پیش از این ها فکر می کردم خدا.....»

 


                                                                                   زنده یاد،قیصر امین پور

                                                                                                     روحش شاد



موضوع مطلب :


شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٩ :: ٤:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیییم!!!

اه اه اه!!!کلافه 

چراااااااااااااااااااااااااا مامانه من اییییییییییینجوریهههههههههههههههههههههه!!!!!کلافه

چرا گیر میدی اخه؟؟؟؟؟؟گریه

اه!!نگران

چرا واسه اجازه ندادن به رفتن بیرون با دوستام برام دلیللللل نمیاری وفقط می گی نه!!دوس ندارم!!کلافه گریه

اه داری روانیم می کنی مامان مهربونمممممممممم!!کلافه

اخه من چی کار کنم از دسته توووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!ناراحت

اییییییییییییییی خدااااااااااااااااا!!کلافه

چراااااا به همه کارای من کار داری اخهههههه!!!کلافه سوال

من قربونت برم شفت هکاردی مره!!نیشخند ناراحت گریه

به قوله این حرفای کلیشه ایی و تکراری : چراااااااااااااا درکم نمییییییییییی کنییییییی اخهههههه!!!!ناراحت

ای بابا من 18 سالمه ماااااااااااااادر جان..نمی گم بزرگ شدم اما فکر کنم به اونجایی رسیده باشم که خودم بتونم بد و از خوب تشخیص بدم مامانه مااااهم..

ماماننننننننننننننننننننننننننننننن منم دل دارم به خدااااا!!!!دل شکسته

عزیز دلم دستتو می بوسم..فداتم می شم..اما قبول کن بعضی وقتا اذییتم می کنی جاااااااااان نسیم..قهر

یه کوچولو بیشتر درکم کن..بیشتر بزار تو حال خودم بشم..تنهاییهامو نگیر ازم.. به موقعشم نزار تنها باشم..نگران

مامان مامان مامان..ناراحت

می دونم اونی که می خوای نیستم..می دونم منم اذییتت می کنم..می دونم بعضی وقتا دلتو می شکونم..می دونم ناراحتت می کنم..اما مامان به خدا پشیمون می شم بعدش..ناراحت نگران

مامااااااااااااااااااااااااااان دوست دارم.. قلب

ببخشید به خاطر همه چیییییییییییییییییییز..حلالم کن.. نگران ناراحت

 

....................................../////////////////////////////////////////////.................................

 

کمکی نوشت: چی کار کنم اخه.. گریه 


عشقی نوشت:مامان بابا رضا دوستون دارم..قلب

زینبی نوشت:خیلی بیشترررررررررررر از اون چیزی که فکرشو بکنی دوست دارم زیزی نازم..از ته دلم خوشبختیت ارزووووووووووووومههه..ماچ قلب

هیجانی نوشت:زلزله دیشب خییییییییییییییییییلییی باحال بود..هورا

احساسی نوشت: از همه قشنگ تر بارون امروز بود..محشر بود خدا..عاشق خودتو عشق بازیتم..ناراحت قلب

 پورنگی نوشت:واییی من عاشقه این برنامه جدید عمو پورنگیم..مخصوصا امیرمحمد با اون بازیه باحالش..پورنگ برارررررررررررررررخنده

 خصوصی نوشت:...

صلواتی نوشت:شما صلوات ممدی پسند فراموشتون نشه..نیشخند  



موضوع مطلب :


پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩ :: ٦:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیییم!!!

وای چقدر شلوغه!! اینجا همه زندانی همن..یا دل زندانی عقله..و یا عقل زندانی دل!!

 

دل: ببخشید اقا!!!

من الان یک ساعتع منتظرم!!پس کجاست؟چرا نمیارینش!!نکنه..نکنه اتفاقی افتاده..نکنه حالش بده هاا؟!تورو خدا حرف بزنین..

 

نگهبان:ای باباااااااااااا شلوغش نکن خانم! نه اتفاقی نیوفتاده! دارن امادش می کنن که بیاد..این عقل از همه کله شق تره..واسه هر چیزی دلیل می خواد..حتی بستن دکمه های لباشس!!تا بیارنش یه خورده طول می کشه..

 

بعد از چند ساعت!!!

 

عقل:سلام!!!

دل:وای..سلام..چه طوری تو؟!دلم برات تنگ شده بود ..خیلی..وای.. تو هنوزم که هنوزه مثله قبل جوونی..اما من.. بیخیال.. خوبی عزیزم؟!

عقل: حرفات بی منطقه!!با من جوردر نمیاد!!من امروز هیچ دلیلی ندارم واسه خوب بودن!!شاید تنها دلیلم دیدن تو باشه.. دیدن تو به خاطر اینکه تو این چند سال خیلی تغییرات فیزیکی کردی..پوست صورتت چروک تر شده..تیره تر شد و..مکانیسم بدن تو برام جالبه!!مولکول های بدنت خیلی حساسن.. عین خودت!!

دل:هنوزم سردو بی روح!!همیشه وقتی تنهات می زاشتم خیلی سرد می شدی..مثله الان!!ولی من داشتم برات می مردم..دق کردم از دوریت..بدجور هلاک شدم..کمرم شکست!!

عقل:خب وقتی می گم حرفات بی منطقه قبول کن!!توکه الان زنده ای..علایم هوشیاری بدنتم کامله نبضت می زنه..نفس می کشی..تازشم! اگه کمرت شکسته بود نمی تونستی تا اینجا بیای!!پس چی میگی هاااا؟!!

دل:با گریه..خب.. خب ..اه!! اصلا دوسم داری ها؟!؟!

عقل:توام که همش دنباله این جمله ای!چرااا!؟!

اولندم..گریه نمی تونه هیچ دلیل منطقی داشته باشه ..جز اینکه اون لیزوزومایی که تو قطرات اشکه باعث  میشه دیواره باکتری و میکروب ها رو تخریب کنه و در اخر اینکه باعث شستشوی فضای بیرونی چشم میشه!!و خیلی دلیل دیگه که الان وقتش نیست!!

اما دلیل نمیشه تو هر لحظه و هر ثانیه چشماتو شستشو بدی میکروب بکشی؟!تازه خیلی ضرر داره..باعث میشه..بیخیال بزاریم واسه بعد!!

دومن..تو این دنیای تنهایی که من دارم..فقط از یه سری چیزا خوشم میاد!!به قوله خودت دوسشون دارم(اه چقدر من ازین کلمه بدم میاد!)

تنها چیزایی برام جالبن اونایی هستن که قابله فکر کردن باشه..ویا اینکه بخوام کشفشون کنم..

البته تو هم تو لیسته دوست داشتنام هستی..چون خیلی از کارات یا بهتره بگم همه ی کارات برام جای سواله..و باید یه روز کشفت کنم..

دل:اره..اگه تو منو به قوله خودت کشف کنی..یا همون درکم کنی..خیلی از مشکلاتمون برطرف میشه..

هییییییییییس!!دیگه چیزی نگو!!نمی خوام دلیلاتو بشنوم!!فقط بدون تو قاتلی..ادم کشتی..تو ..تو..اونو داغون کردی..

حالاالاهام باید اب خنک بخوری..

عقل: هه! اینجام میشه زندگی کرد..اب خنکش با جاهای دیگه فرقی نداره..همون H2O..البته یه خورده اهک و مواد شیمیایی داره که خیلی برای ریه و دستگاه گوارش ضرر داره..و اینکه..

ا ااا ا ا  کجااا؟! وایسااا!دلیل منطقی بیار که چرا یهو پاشدی رفتی!!چی شده..جاذبه زمین اذییتت کرده؟یا فشار هوا..یا از دمای هوا خوشت نیومد!! د وایساااا!!

 

نگهبان:پاشو..پاشو..وقته ملاقات تمومه..(رفت که حرف بزنه..) هیییییس!! واسه من دلیل و منطق نخواه که من اعصاب مصاب ندارم می زنم شل و پلت می کنم!!هااا!!گفته باشم..

 

دل:دیگه طاقته حرفای سنگین و نا مفهمشو نداشتم..

با اینکه خیلی ادعاش میشه که می فهمه..اما هنوزم منو نفهمید..خیلی مغرور خیلی..

نه!!اینجوری نمیشه..باید از شاکی رضایتشو بگیرم..باید..همون اندازه که من به اون احتیاج دارم..اونم به من محتاج..اینو می دونم..من بدونه اون کارایی رو می کنم که خیلی به ضررمه..بدترم میکنه..

 

دیگه دم دمای غروب بود که رسیدم خونه..حال خوشی نداشتم..فقط تو دلم می گفتم که..این دفعه دیگه جدی جدی باید برم جلوی اینه و محکم وایسمو خاستمو بگم..

این دفعه باید قبول کنه...



موضوع مطلب :


دوشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٩ :: ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نسیییم!!!

به نظر شما حضضضضضضضضضضضضار محترم و محترمه..این روزا تو این هوا یه مرض شدن خوبه یا بد!!سوال ناراحت

 

 

 

جای شما خالی.. نصیبتون نشه ایشالا یکککککککککک بیماری لا علاجی گرفتم ادکلن ورساچی به روتون (  دیگه گلاب قدیمی شده تازه از بوش خوشم نمیاد!!) روم به دیفار .. دیگه واسه ما روده موده نزاشت!!!سبز نگران افسوسگریه

 

 

 

نعلتی یک نامردیه دومی نداره.. ما همینجوری که در خیال خود هستیم.. غافل از همه جا و در افکار خویش غوطه ور.. که یک هو می گیرههههههههههه فیتیله پیچمون می کنه..مام ضربه فنی میشیم..می افتیم رو خاک!!کلافه  گریه دلقک

 

 

وایییی امروز صبح با اغوش نرم و ابکیش از خواب بیدارم کرد بیشعور!!زبانگریهقهر

 

 

قیافم شده بود زرد چوبه شایدم زعفرون..سبز نیشخندتمام بدنم می لرزید.. یعنی تا حدی که من اون فرشته هه تو فیلم ملکوتو جلو چشمام دیدم خدا شاهدهههه(وقت نشد امضا بگیرم ..اه!!)نیشخند آخ

 

بعد از ظهرم که خوابیدم اینقد بد حال بودم کابوس می دیدم.. خواب دیدم ادم کشتم.. تازه یه موتور داشت اونم دزدیدم ازش..فک ککککککککککککن!!!خنده عینک

 

ولی می دونین چی شد؟!خوشم اومد از خودم.. جا نزدم و خودمو به پلیس معرفی کردم.. (یاد بگیرید!!)عینک یول نیشخند از خود راضی

 

نمی دونم با کی درگیر شدم تو خواب(شاید با خودم.. بابا می گفت تو خواب ضربه خورده به چشمت.. اما مامان می گفت فشارت رفته بالا!( ببینین!! اگه می بینین من دچار دوگانگی شخصیتیم به خاطر مامان بابامه! تو تشخیص پزشکی ام نظرات کاملا متفاوتی دارن..چه برسه تو مسائل تربیتی..)نیشخند یول چشمک

 

خلاصه.. وقتی از خواب پا شدم چشم سمت چپم پر از خون بود..ناراحت

 

بیدار شدم دیدم اوووووووووف!بازم خونه عمه اینااااااااااااا!!چشم

 

یه دو سه تا اس داشتیم از برو بچس که پاشو بیا اینجا!!!وقت تمام

 

حالم اصلا خوب نبود.. نای راه رفتن نداشتم.. نه که روزم می گرفتم ضعیف شدم..(بترکه چشم حسود..)مژه نگران نیشخند

 

خلاصه دمه اذان رفتیم اونجا با اهل و ایال..گاوچران

2تا از جیگرامو دیدم حالم بهتر شد..(فکر بد نکنینااا..فافاو زز رو دیدم..)بغل قلب

 

اما از درون اشوبی بود در درون..دل شکسته ناراحت

 

خلاصه همه اصرار داشتن بریم دکتر سرم وصل کنیم..ولی خیال خااااااااااام!! منو سرم و امپول؟!؟! می ترسم ازش مثله..مثله..همون!!استرس گریه

 

ولی خب الان بهترم..(خوشحال شدی نه؟! خدا دله منو شاد کنه دلتو شاد کردم)نیشخندماچ

 

بعدش نوشت:دیدی تورو خدااااااااا؟! بعد اونوقت میان فارسی وان قطع می کنن واسه ما!!دیدین این فیلماتون رو ما چقد تاثیر مخرب می زارههه!!شیطانفرشته

 

خبری نوشت:به دستور بابا فردا روزه نمیییییییییی گیرییییی!! فهمیدیییییی؟!؟!عصبانیمنتظر

 

یه چیز دیگه نوشت:الان همه چیز نسبتا ارومه..من نسبتا میشه گفت خوشبختم..اخه احساس می کنم حالم بهتره..خبر مبری نیست!!(یعنی میشه فردا یواشکی روزه بگیرم؟!! الکی جلو بابا اینا ادای غذا خوردن در بیارم!!فک کننن!!)نیشخند دروغگو 

 

شکلاتی نوشت:از تمومی شما گل حضار ها خیلی مچکرم..دوشتون دارم به اندازه یک ااالمه شکلات..قلبماچبغل

 

سوال نوشت:حضار جمع ایا؟!؟! اگه نه پس جمعش چیه؟!( من امسال کنکور دارم واسه کنکور می خواستم..خدا شاهده )(فافا تو جواب بده..قول میدم وقتی خواستی واسه روانشناسی بخونی کمکت کنم..)نیشخند چشمک بغل قلب

 

خصوصی نوشت:ببین.. با توام..ببخشید اگه یه خورده باهات بد اخلاقی می کنم..باشه؟!قلب

 

عشقی نوشت:عمه جونی.. دوست دارم بی نهایت..مخصوصا اون گل پسر باحااااااااالتو

 

شکری نوشت:این چند روزه هوا بس ناجوان مردانه گرم بود... اما امروز هوا خوشگل بود..مرسی خدایی جونم..فرشته قلب بغل ماچ

 

اخرش نوشت:

بی پرده بگویم..

پی یک لحظه نگاه..

ان بالا ها..

در میان ابرها..

رد پرواز کبوتر ها را می گیرم..

شاید بشود یک لحظه تورا از دور دید..

لبخند

 



موضوع مطلب :


یکشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٩ :: ۱:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نسیییم!!!

بابا اخه حکمت اینکه من اپ نکنم چیه اخهههههههههههههه!!کلافه عصبانی


اه الان دو شبهههههههه خدا شاهده دوشبه.. با همون دهن روزه..دو شبه هی می نویسم هی م.ی.ر.ی.ن.ه!! تو حالم..سبز گریه کلافه

یا پاک می شه.. یا هنگ می کنه.. یا من هنگ می کنم..اه!!گریه منتظر

می دونم سخته.. می فهمم..اره با شمام حضار محترم.. اما یه کم صبر کنین اعصاب پریشان حال من خوب شه.. میام می اپم.. نیشخند چشمک ماچ

به بزرگی خودتون..بنده حقیر رو ببخشید..ماچ بغل

با تشکر.. مدیریت ساااااااااااااااااااااایت   ماچ نیشخند



موضوع مطلب :


دوشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٩ :: ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نسیییم!!!

چقدر سخته.. 

نتونی گریه کنی ..

حتی نتونی بگی دلم گرفته..دارم داغون می شم.. 

چون!!!

هیچ کس انتظار گریه هاتو نداره..

هیچ کس گریه های هر شبتو باور نداره..

هیچ کس هیچ وقت تورو در هم رفته و داغون ندیده..

هیچ  کس ندونه پشت خنده هات یکی با لباس غم زانوهاشو بغل زده و چشاشو بسته و گوشاشو گرفته !

بسته!!

بسته تا نبینه!!

گرفته!

گرفته تا نشنوه!!

فکرشو پیاده تاهرجا می بره تا!!

تا هرجا باشه جز اینجایی که هست! 

.........................................................................

بعد نوشت:

جدی نگیرید لطفا! 

همین جوری نوشت:

الان یکی اس داد گفت..

عشق را دیدی خودت را خاک کن..سینه ات را در حضورش چاک کن..

در تنور عاشقی سردی نکن..در مقام عشق نامردی نکن..

لاف مردی می زنی مردانه باش..در مسیر عاشقی افسانه باش..

هرکه با عشق اشنا شد مست شد..وارد یک راه بی بن بست شد..

 

 

محض اطلاع اخر نوشت:

 

چه می دانم چه شده مارا..

ولی این را می دانم که..عاشقی نیست..چون..

 

هنوز تا قسمتی مغز برایمان مانده!! 

 

 



موضوع مطلب :


شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٩ :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نسیییم!!!

نگاه خلاقانه یک کودک...




کامیونی بزرگ که قصد عبور از یک پل زیر گذر خط راه اهن را داشت ..

بین سطح جاده و تیرهای سقف زیر گذر گیر کرده بود..کلافه

تلاش کارشناسان مربوطه برای ازاد کردن ان بی نتیجه و در نتیجه تا کیلومترها ترافیک سنگینی در هر دو سمت جاده ایجاد شده بود..



پسرکی سعی می کرد با توجه سر دسته ی کارشناسان را به خود جلب کند..

اما مرتب با فشار دستان او به عقب رانده می شد..و عاقبت کارشناس که از دسته سماجت های پسرک عصبانی شده بود گفت:

"نکند تو می خواهی به من یاد بدهی که چکار کنم ایاااا؟!؟!" عینکعصبانی

و پسر بچه جواب داد:یول
 ""شما کافیست مقداری از باد لاستیکها را خارج کنید""تعجب تشویق

...................................... 

 

 

 

بعد نوشت: به همین سادگی..لبخند

سادگی نگاه یه کوچولو مشکل بزرگ ادم بزرگارو حل کرد!! 

 

 

 

 

 

راستیییی نوشت: یه دفتر چه بود که ماله عمم بود و یه جورایی(نمی دونم چجورایی!!!) الان دسته منه!!!متفکر

توش چندتا شعر نوشته بودم...زبان

فک کنک حولو حوشه(یا هولوهوشه!!) 8 یا 9 سالم بود!!!   زبانخیال باطل

 

اون زمان که علم پیشرفت نکرده بود واسه خودش خداییییییی بود!!!نیشخند

تازه بعد نوشتنشون یییییک ژستی می گرفتم دیییییییییدنی!!!!یول

 حالا یه 2تاشو اینجا می نویسم..

(خاهشا..حضار و طرفداران عزیییییییییییییییز( دلم وای وای ... یار خوشگلم...نیشخند ) اصرار نفرمایید که بقیه شعرا و کلیات غزل و مثنوی مو اینجا بنویسم!!(خاااا؟! افرین!))مژه  بغل

اخه شما نمی دونین کهههههههههههههه این نشریات مشریات میان اینجا پیدام می کنن حالا بیا درس کن!!!کلافه  دروغگو  نیشخند

 

من کنکور دارم..حوصله این حاشیه هارو ندارم!! دروغگو  از خود راضی  فرشته  نیشخند

 

 

 

 

 

شعر نوشت:توپ من خیلی قشنگه..(بر گرفته از یه توپ دارم قلقلیه!!!)قهقهه

 

یک توپ دارم خیلیییی قشنگههههههه..

قشنگترینههههه...خیلی مامانهههه...

من اونو خیلی دوست دارم چونکه قشنگههههه..

خیلی قشنگهههه...چونکه قشنگهههه...

خیلی قشنگهههه...چونگه قشنگه..!!!(2)  (الان این 2 یعنی 2 بار تکرار شه!!! از اونجایی ام که یک بار بالا تکرار شد..یک بارم این..2بارم اون!! پس میشه 4بار!! پس باید 4بار خیلی قشنگههه..چونکه قشنگههه رو خوند!!!)قهقهه

...................................

 

 

 

یه شعر دیگه نوشت:چتر من.. قهقههسبز

 

چتر من قشنگه..رنگارنگه...

اون توی رنگاش یک المه(خدا شاهده همین جوری نوشته بودم!!) ستاره دارهههههه...

وسطش یه قلب کوچیک داره....

هروقت بارون می زنه خوشحال می شه قلب چتر من...

اونو می گیرمو می رم..(2) عینک     خنده  سبز قهقهه

......................

 

 

و در اخر نوشت!!!: 

یک انسان تا زمانی شادمان است..که این طور بخواهد... لبخند

 

 

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :